حکایت عبرت آموز درباره حق الناس / لزوم دقت در حق مردم برای حاکمان و مدیران

ﭘﺎﺩﺷﺎﻫﯽ ﺩﺭ ﻣﻨﻄﻘﻪ ﺳﺮ ﺳﺒﺰ ﻭ ﺷﺎﺩﺍﺏ ﺣﮑﻤﺮﺍنی ﻣﯿﮑﺮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﯿﻤﺎﺭ ﺷﺪ ﻭ ﻃﺒﯿﺒﺎﻥ ﺍﺯ درمان ﺑﯿﻤﺎﺭﯾﺶ ﻋﺎﺟﺰ ﻣﺎﻧﺪند ﻭ ازﺷﺎﻩ ﻋﺬﺭ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺧﻮاﺳﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺩﺳتﺷﺎﻥ کاری ﺳﺎﺧﺘﻪ ﻧﯿﺴﺖ. ﺷﺎﻩ ﻫﻢ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺟﺎﻧﺸﯿﻦ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﺍﻋﻼم ﻧﻤﺎﯾﺪ. ﺷﺎﻩ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ کسی را ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯿﻨﻤﺎﯾﻢ، که ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻭﻓﺎﺕ ﻣﻦ ﯾﮏ ﺷﺐ ﺩﺭ ﻗﺒﺮی که برای من آماده کرده اند ﺑﺨﻮﺍبد! ﺍﯾﻦ ﺧﺒﺮ ﺩﺭ ﺳﺮﺍﺳﺮ ﮐﺸﻮﺭ ﭘﺨﺶ ﺷﺪ ﻭﻟﯽ ﮐﺴﯽ ﭘﯿﺪﺍ ﻧﺸﺪ ﮐﻪ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺑﺨﻮﺍﺑﺪ. ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﯾﮏ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺣﺎﺿﺮ ﺷﺪ ﺗﺎ ﺩﺭاﯾﻦ ﻗﺒﺮ بخوابد فقط ﯾﮏ ﺷﺐ ﻭ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ، ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺮﺩﻡ شود. ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪ ﻭ روزنه ای ﺑﺮﺍﯼ نفس کشیدن ﻭ ﻫﻮﺍ ﻫﻢ ﮔﺬﺍﺷﺘﻨﺪ ﺗﺎ ﻧﻤﯿﺮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺭﻓﺘﻨﺪ. ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑه خواب ﺭﻓﺖ. ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺏ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ نکیر و منکر ﺑﺎﻻﯼ قبرش ﺁﻣﺪﻩ ﺍﻧﺪ. ﺳﻮﺍﻝ ﻣﯿﭙﺮﺳﻨﺪ ﻭ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯿﮕوید ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﭘﺮﺳﯿﺪند: ﺩﺭ ﺩﻧﯿﺎ ﭼﯽ ﺩﺍﺷﺘﯽ؟

ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ: ﻓﻘﻂ ﯾﮏ ﻣﺮﮐﺐ ‏(ﺧﺮ) ﻧﺎﺗﻮﺍﻥ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﻭ ﺩیگر ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻧﺪﺍﺷﺘﻢ.

ﺍﺯ ﺭﻓﺘﺎﺭ فقیر ﺑﺎ ﺧﺮ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﮐﻪ ﭼﺮﺍ ﺩﺭ ﻓﻼﻥ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ بر ﺧﺮﺧﻮﺩ ﺑﺎﺭ ﺯﯾﺎﺩ گذاشتی ﮐﻪ ﺗﻮﺍﻥ ﺑﺮﺩﻧﺶ ﺭا ندﺍﺷﺖ ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ ﺩﺭ چرا فلان ﺭﻭز به خرت ﻏﺬﺍ ﻧﺪﺍﺩﯼ و .... . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ بخاطر ﺍﯾﻦ ﻇﻠﻢ ﻫﺎ که به ﺧﺮﺵ کرده بود ﭼﻨﺪ ﺷﻼﻕ ﺁﺗﺸﯿﻦ خورد که برق از سرش پرید. ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﺑﯿﺪﺍﺭ می شود ﺩﺭ ﺗﺮﺱ ﻭ ﻭﺣﺸﺖ ﺩﺭ ﻗﺒﺮ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯿﮕﯿﺮﺩ ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺻﺒﺢ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﻭ ﻫﻤﻪ ﺑﻪ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﺟﺪﯾﺪ ﺷﺎﻥ می آیند ﺗﺎ ﺍﺯ ﻗﺒﺮ ﺑﯿﺮﻭﻧﺶ ﮐﻨﻨﺪ ﻭ ﺑﺮ ﺗﺨﺖ ﺳﻠﻄﻨﺖ ﺑﻨﺸﺎﻧﻨﺪﺵ. ﻫﻤﯿﻦ ﮐﻪ ﻗﺒﺮ ﺭﺍ ﺑﺎﺯ ﻣﯿﮑﻨﻨﺪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﭘﺎ به ﻓﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﭘﯽ ﺍﻭ ﺻﺪﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﮐﻪ ﺍﯼ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ ﻧﮑﻦ ! ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﺑﺎ جیغ ﻭ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﻣﯿﮕوید: ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺗﻨﻬﺎ ﺧﺮﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﻋﺬﺍﺏ ﺷﺪﻡ ﻭ ﺷﮑﻨﺠﻪ ﺩﯾﺪﻡ ﺍﮔﺮ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ ﻫﻤﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺷﻮﻡ ﻭﺍﯼ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﻢ.

ای بشر از چه گمان کردی که دنیا مال توست
ورنه پنداری که هر لحظه اجل دنبال توست

هر چه خوردی، مال مور و هر چه هستی مال گور
هر چه داری مال وارث، هر چه کردی مال توست

*ای کاش این حکایت به گوش همگان برسد*

داستان هایی در مورد حق الناس

1. آقاى حاج قوام واعظ فرمود: شخصى براى انجام فریضه ى حج به مکه مى رفت. در مسیر راه به نجف رسید. همیان پولى داشت که مى خواست نزد کسى به امانت بگذارد. به دکان عطارى رسید که مسأله مى گفت و عده اى به سخنان او گوش مى دادند. با خود گفت: این مرد خوبى است، بهتر است پولم را نزد او بگذارم. همیان را نزد او امانت گذاشت. بعد از مراجعت از مکه، همیان پولش را از او خواست، ولى عطار انکار کرد و گفت: چیزى به من ندادى. بیچاره چون شاهدى نداشت چاره اى ندید جز این که به امیرالمؤمنین علیه السلام شکایت کند. گفت: به حرم رفته و گریه کردم. حضرت در حالت بیهوشى به من فرمود: برو و پولت را از حاج سید على بگیر. با خودم گفتم: آقاى حاج سید على مرجع تقلید است، من که پول را به او ندادم، این حرف چه معنایى دارد؟ روز بعد متوسل شدم، باز در حالت بیهوشى، همان جمله را به من فرمود. باز تعجب کردم. روز سوم مشرف شده و به شدت گریستم، فرمود: مطلب همان است که گفتم، برو پولت را از حاج سید على بگیر. به ناچار خدمت ایشان رفتم و داستان را گفتم. فرمود: بلى پولت نزد من است، فردا بیا مسجد و پولت را بگیر. به دستور ایشان، در شهر اعلان کردند که همه ى مردم به مسجد بیایند. سپس ایشان در جمع مردم به منبر رفته، فرمود: همه ساله براى خرید اجناس به بغداد مى رفتم. در سفرى از دکان یک یهودى، مقدارى پارچه خریدم و یک فِلِسْ (تقریبا معادل یک شاهى ایران) بدهکار شدم، سال بعد که رفتم، دیدم دکانش بسته است. مردم گفتند: یهودى مرده است. من بدهى خود را داخل دکان انداخته به نجف برگشتم. شب در خواب دیدم، بازارِ محشر است و هنگامى که به وسط پل صراط رسیدم، دیدم کوهى از آتش، از جهنم بیرون آمد. نگاه کردم دیدم همان یهودى است. گفت: یک فِلِسَمْ را بده. گفتم در دکانت انداختم. گفت: باید به ورثه ى من داده باشى، به آنان نرسیده است. گفتم: این جا که پولى ندارم. گفت: گناهان مرا قبول کن. گفتم: اگر گناهان تو را بپذیرم، جهنمى مى شوم. گفت: من هم نمى گذارم قدم از قدم بردارى. گفتم: یهودى رهایم کن و مرا اذیت نکن. گفت: محال است که بگذارم حرکت کنى، مگر این که بگذارى بدنم را به تنت بزنم تا قدرى خنک شود. گفتم: اگر بدنت را به من بزنى، مى سوزم. گفت: چاره اى نیست. گفتم: یهودى! مرا رها کن، هلاک مى شوم. گفت: امکان ندارد، مگر آن که دستم را به سینه ات بزنم تا مقدارى خنک شوم. گفتم: طاقت ندارم. گفت: پس بگذار سر انگشتم را به سینه ات بزنم. چون دیدم رهایم نمى کند، به ناچار موافقت کردم. انگشتش را به سینه ام زد و من از شدت سوزش، نعره زده و از خواب بیدار شدم. همسایه ها از صداى ناله ام بیدار شدند و سینه ى من در اثر حرارت انگشت یهودى زخم شد. در این هنگام، آقاى حاج سید على بالاى منبر، سینه ى خود را به مردم نشان داد و فرمود: اى مردم هفت سال از این جریان گذشته است، ولى هنوز سینه ام زخم است! وقتى سخن به این جا رسید، عطار برخاست و رفت و همیان پول را آورد و به آقاى حاج سید على داد و ایشان هم به من برگرداند.

 

2. حاج میرزا على محدث زاده، پسر مرحوم حاج شیخ عباس قمى گفت: جلد سیزدهم کتاب بحارالانوار، به امانت نزد پدرم بود، بعد از فوت ایشان به وسیله ى برادرم محسن آقا به صاحبش رساندم. شب بعد خواب پدرم را دیدم، گوشم را گرفت و گفت: کتاب را دادى، چرا جلدش را شکستى؟ از خواب بیدار شدم، به محسن گفتم: کتاب که سالم بود، مگر تو جلدش را شکستى؟ گفت:زمین کوچه گِل بود و من زمین خوردم، لذا گوشه ى جلد کتاب تا شد. کتاب را گرفته و صحافى کرده و پس دادیم. پس از سه روز، طلبه اى به منزل ما آمد و گفت: دیشب آقاى حاج شیخ عباس را در خواب دیدم، گفت: برو به على بگو جلد کتاب را درست کردى، من آسوده شدم، خدا عاقبتت را به خیر کند.

 

3. آیت الله العظمى مرعشى نجفى به بنده فرمود: پدرم آقا سید محمود حکیم از دنیا رفت و چهارده سال او را در خواب ندیدم. براى این که ایشان را در خواب ببینم، به حضرت سیدالشهدا علیه السلام متوسل شدم. همان شب ایشان را در خواب دیدم، به ایشان گفتم: چرا در این مدت، به خواب من نیامدید؟ گفت: گرفتار بودم. گفتم: چرا؟ گفت: هفتصد دینار به مشهدى محمد یزدى ـ که در نجف جنب مدرسه ى حکیم بقالى دارد ـ پول سرکه شیره بدهکارم و از این جهت در عذابم. این قضیه، در زمان رضا شاه بود که به هیچ نحو گذرنامه ى عتبات عالیات صادر نمى کردند. با زحماتى گذرنامه تهیه کرده و به نجف رفتم. پس از مدتى که دنبال مشهدى محمد گشتم، معلوم شد چند نفر به این اسم بوده اند که غیر از یک نفر، همه ى آنان مرده اند. به مغازه اش رفتم، دیدم پیرمرد فرتوتى است که با وضع محقرى به کاسبى مشغول است. حالش مثل افراد ورشکسته بود، مقدار کمى برنج و نخود و لوبیا در ظرف هایى ریخته بود که خاک روى آن ها را فراگرفته و به واسطه ى پیرى، خیلى عصبانى و ناراحت بود. سلام کردم، با عصبانیت جواب داد. گفتم: شما آقا سید محمود حکیم را مى شناسى؟ با عصبانیت جواب داد: نه. گفتم: سیدى بود که چهارده سال قبل در همین مدرسه ى نزدیک دکان شما منزل داشت. گفت: یادم نمى آید. گفتم: ایشان مقدارى به شما بدهکار است، دفترى دارید که طلب شما در آن نوشته شده باشد؟ گفت: سید مگر دیوانه شده اى! من تاجر نیستم تا دفتر داشته باشم. گفتم: اگر جنسى را به کسى نسیه بدهى، جایى مى نویسى؟ جواب داد: کاغذ پاره هایى بالاى تاقچه هست، برو ببین. رفتم، دیدم مقدار زیادى خاک رویش را فراگرفته است. به مدت دو ساعت، تمام کاغذها را بررسى کردم، یک مرتبه اسم پدرم را روى یکى از آن ها دیدم که نوشته بود: آسید محمود حکیم، سرکه شیره هفتصد دینار. براى آن که راضى شود، یک تومان به او دادم و از او رضایت خواستم و خوابى را که دیده بودم و هم چنین این جریان را به کسى نگفتم. پس از مراجعت به ایران، یکى از دوستان به من مراجعه کرد و گفت: پدرت را در خواب دیدم، به من گفت: به شهاب الدین بگو پول مشهدى محمد را دادى، من آزاد شدم.

 

4. مرحوم صدرا از علماى اراک، هشتاد سال قبل، از دنیا رفت. پسر ایشان گفت: پس از یک هفته پدرم را در خواب دیدم و پرسیدم: حال شما چه طور است؟ گفت: خوب است، ولى براى آن که یک شاهى پول گل گاو زبان، به یِزْقِل یهودى ـ عطار سر کوچه ـ بدهکارم، سینه ام مى سوزد. به یزقل یهودى مراجعه کردم و گفتم: آیا پدرم به شما بدهکار است؟ گفت: دو هفته قبل یک شاهى از من گل گاو زبان خرید و پولش را نداد. بدهى پدر را دادم و این جریان را به کسى نگفتم. پس از چند روز یکى از دوستان به من مراجعه کرد و گفت: دیشب پدرت را در خواب دیدم گفت: به احمد بگو پول یزقل را دادى، سینه ام راحت شد.

 

5. آقاى حاج حسین کرد احمدى در تاریخ 18/3/1355 به بنده گفت: دکتر نعیمى در خیابان رى مطب داشت و انسان خیرى بود. پس از مرگ ایشان را در خواب دیدم. گفت: ده هزار ریال پول صغیرى نزدم مانده و نداده ام، لذا در فشارم. جریان را به مادر و همسر مرحوم دکتر نعیمى گفتم. آن ها در نوشته هاى دکتر جست وجو کردند، چیزى نبود. پس از مدتى باز دکتر را در خواب دیدم، گفت: من مى توانستم این مطلب را به مادر و همسرم بگویم، به شما گفتم، چون امید داشتم انجام دهید. این بار به برادر آن مرحوم ـ که او هم دکتر بود ـ مراجعه کردم. وى ابتدا خواست با وقت گذرانى، موضوع را به فراموشى بسپارد؛ ولى من گفتم: همین الآن باید به منزل دکتر برویم و این گم شده را پیدا کنیم، لذا به منزل مرحوم دکتر رفتیم. من یکى یکى کاغذها را کنار گذاشتم، تا گم شده را پیدا کنم. شاید پنجمین یا ششمین نامه بود که به خط دکتر نوشته شده بود: این ده هزار ریال، مال فلانى است. ده هزار ریال اسکناس را که همراه نوشته بود برداشتم و به ولى صغیر دادم. دکتر نعیمى شب بعد به خوابم آمد و گفت: پول صغیر را دادى، آزاد شدم.

 

6. مرحوم حاج آقا رضا خراسانچى گفت: عموى من حاج على اکبر در اواخر عمر فلج شد و آب از دهانش مى ریخت و نمى توانست درست حرف بزند، به طورى که حرف «ر» را «ل» مى گفت. روزى به من گفت: من فردا میلَمْ. من فهمیدم که مى خواهد بگوید من فردا مى میرم. ولى با خود گفتم شاید مى خواهد بگوید: من مى خواهم به مشهد بروم. گفتم: هوا سرد است، بهتر است به مشهد نروید. گفت: نه، میگم من میلَمْ (یعنى مى میرم). این را گفت و فرداى آن روز مرد. رمضان باغبان، روزى به من مراجعه کرد و گفت: دیشب، حاج على اکبر را خواب دیدم که در باغ وسیعى بود، حالش را پرسیدم، گفت: خیلى خوبم، ولى پنج ریال به نانواى نزدیک منزل بدهکارم. بابت یک عدد نان، بیست تومانى به وى دادم، چون بقیه اش را نداشت بدهد، گفت: طلبم باشد. گفتم: من مى میرم و ورثه ى من طلبت را نمى دهند. گفت: اشکال ندارد، فعلاً از جهت این پنج ریال ناراحتم. آقاى خراسانچى گفت: نزد نانوا رفتم و به او گفتم: از حاج على اکبر چیزى طلبکارى؟ گفت: بله، یک نان خرید و به جاى 5 ریالى بیست تومانى داد، من پول خُرد نداشتم و گفتم: بماند. گفت: من مى میرم و ورثه ام پول تو را نمى دهند. معلوم شد این خواب، از رؤیاهاى صادقه بوده است، پنج ریال به او دادم.

 

7. بنده در سفرى که از قم به تهران مى آمدم، با مسافرى از اهالى کاشان هم صحبت شدم و سخن از بقاى روح شد. گفت: در این حرف، جاى هیچ گونه تردیدى نیست. برادرم، به دل درد شدیدى مبتلا شد و از دنیا رفت. بعد از دو سال او را در خواب دیدم و به او گفتم: برادر! چرا در این مدت به خوابم نیامدى؟ گفت دو سال است گرفتارم. علتش را پرسیدم. گفت: روز آخر عمرم از فلان شخص و در فلان محل، خاکه ذغال خریدم و پنج ریال به او بدهکار شدم و فرصت نشد بدهى ام را پرداخت نمایم، لذا دو سال است گرفتار عذابم. این پول را بدهید تا آزاد شوم. صبح روز بعد، به محلى که گفته بود رفتم و به صاحب دکان گفتم: آیا دو سال قبل شخصى به این نام از شما خاکه ذغال خرید و پنج ریال بدهکار شد؟ دفترش را باز کرد، اسم برادرم در آن نوشته بود. پولى به او داده و رضایتش را فراهم کردم. شب بعد برادرم در خواب به خواهرم گفته بود: چون برادرم پول خاکه ذغال را پرداخت، آزاد شدم. نکته ى جالب این که من این مطلب را به خواهرم نگفته بودم، تا کسى بگوید خواهرم به واسطه ى سابقه ى ذهنى این خواب را دیده است.

 

8. آقاى جابر انصارى ـ که در خیابان شهباز تهران لوستر فروشى دارد ـ گفت: شبى مادرم را در خواب دیدم که آتش از بدنش شعله مى کشد، به من گفت: بیست و سه تومان به ابراهیم یهودى ـ که در محله ى یهودى ها ساکن است ـ بدهکارم و از این جهت در عذابم. روز بعد به دکان ابراهیم یهودى رفته و مطلب را گفتم. گفت: من از این زن، پولى طلب ندارم. در مقام تحقیق برآمدم که از اقوام ما چه کسى با ابراهیم یهودى معامله دارد. بعد از مدتى بالاخره یک نفر از فامیل را پیدا کرده و مطلب را به او گفتم. گفت: دو سال قبل، روز پنجم اسفند ماه، با مادر شما به دکان ابراهیم رفتیم، مادرتان پارچه اى خرید و بیست و سه تومان بدهکار شد. به ابراهیم مراجعه کرده و مطلب را گفتم. دفتر آن تاریخ را باز کرد، همان مبلغ در دفتر نوشته شده بود. پول را داده و رضایت خواستم. یکى از اقوام که از این جریان اطلاعى نداشت گفت: مادرت را در خواب دیدم به من گفت: به پسرم بگو پول یهودى را دادید، عذاب از من برطرف شد.

 

9. آقا سید محمد خان گرامى پسر مرحوم آقا سید عبدالله خان گرامى گفت: دو شب بعد از فوت پدرم، ایشان را در خواب دیدم، پرسیدم: حال شما چه گونه است؟ گفت: شش تومان و دو قران در قبر، فشارم مى دهد. برادرم را بیدار کردم. این مبلغ در دفترها نوشته نشده نبود. صندوق را باز کردیم، دیدیم شش تومان و دو قران پول، در کهنه اى بسته شده و در کاغذى که روى آن است نوشته شده این پول فاطمه گدا است. روز بعد پول را به او دادیم و شب بعد پدرم در خواب به خواهرم گفت: شش تومان و دو قران را دادید، فشار از من برداشته شد.

 

10. آقاى سید محمد خان گرامى گفت: بعد از فوت پدرم، ایشان در خواب گوشم را گرفت و گفت: چرا یازده تومان و پنج قران را از قلم انداختى؟ بیدار شده و به دفاتر رسیدگى کردم. معلوم شد مبلغ مذکور بدهى پدرم به یک نفر سمسار است که از قلم افتاده و به صاحبش ندادیم. پول را دادیم، شب بعد به خواب یکى از نزدیکان آمده و گفته بود: یازده تومان و پنج قران را دادید، آزاد شدم.

 

11. آقاى حکیمى که در سراى خدایى حجره دارد، گفت: آقاى اصطبارى 9600 ریال از پیرمردى در سراى عزیزى طلبکار بود، چون چک و سفته اى نداشت، بدهکار منکر شد و پولش را نداد. اصطبارى و پیرمرد هر دو مردند. بدهکار پس از مرگ، به خواب پسرش آمد و گفت: 9600 ریال به اصطبارى بدهکارم، منکر شده و به او ندادم. اصطبارى در این جا مزاحم من شده است، این مبلغ را به ورثه اش بدهید. ورثه را پیدا کردند و بدهى اش را پرداختند.

 

12. آقاى اخلاقى گفت: یک پیر زن اصفهانى، در منزل دایى ام کلفَت بود. چند روز بعد از فوتش، او را در خواب دیدم و به من گفت: شیخ محمد بقال، همسایه ى منزل، سه قران و نیم از من طلب دارد، به او بدهید. فرداى آن روز از شیخ محمد بقال پرسیدم: با خاله اصفهانى، کلفَت مرحوم اخلاقى حسابى دارید؟ گفت: نمى دانم، باید دفتر را ببینم. پس از مراجعه ى به دفتر گفت: سه قران و نیم بدهکار است، پول را به او دادم.

عاقبت حق خوری (با موضوع حق الناس) / اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم

بر اساس فرمایش پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم:

مَنِ اقْتَطَعَ مَالَ مُؤْمِنٍ غَصْباً بِغَيْرِ حَقِّهِ لَمْ يَزَلِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ مُعْرِضاً عَنْه‏ ... حَتَّى يَتُوبَ وَ يَرُدَّ الْمَالَ الَّذِي أَخَذَهُ إِلَى صَاحِبِه‏

کسی که مال مسلمانی را به ناحق غصب کند، خداوند پیوسته از او روی گردان باشد ... تا زمانی که توبه کند و مالی را که گرفته، به صاحبش برگرداند

تصرف و غصب از نظر احادیث

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :

مَنِ اقتَطَعَ مالَ مؤمنٍ غَصبا بغَيرِ حَقِّهِ لَم يَزَلِ اللّه ُ مُعرِضا عَنهُ ، ماقِتا لأِعمالِهِ التي يَعمَلُها مِن البِرِّ و الخَيرِ ، لا يُثبِتُها في حَسَناتِهِ حتّى يَتُوبَ و يَرُدَّ المالَ الذي أخَذَهُ إلى صاحِبِهِ .

كسى كه مال مسلمانى را به ناحق غصب كند، خداوند پيوسته از او روي گردان باشد و از هر كار نيكى كه مى كند در خشم باشد و آنها را در شمار حسناتش ثبت نكند، تا آن گاه كه توبه كند و مالى را كه گرفته است به صاحبش برگرداند.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :

 مَن غَصَبَ رَجُلاً أرضا ظُلما لَقِيَ اللّه َ تعالى و هُو علَيهِ غَضبانُ .
 هر كس زمين كسى را به ناحق غصب كند، خداوند متعال را ديدار كند در حالى كه بر او خشمگين است.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :

إنَّه لا يَقتَطِعُ رَجُلٌ مالاً إلاّ لَقِيَ اللّه َ عَزَّ و جلَّ يومَ القِيامَةِ و هو أجذَمُ .
 هيچ كس مالى را به زور نگيرد، مگر اين كه روز قيامت با بيمارى جذام خداوند عزّ و جلّ را ديدار كند.

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله :

لا يَحِلُّ لاِمرِئٍ مُسلمٍ أن يَأخُذَ مالَ أخِيهِ بغَيرِ حَقِّهِ ؛ و ذلكَ لِما حَرَّمَ اللّه ُ عَزَّ و جلَّ مالَ المُسلمِ علَى المُسلمِ .
 بر هيچ مسلمانى روا نيست كه مال برادرش را بناحق بگيرد؛ زيرا خداوند عزّ و جلّ مال مسلمان را بر مسلمان حرام كرده است.

امام على عليه السلام :

الحَجَرُ الغَصِيبُ .حديث فِي الدارِ رَهنٌ على خَرابِها .
 سنگ غصبى در خانه، ضامن ويرانى آن خانه است.

امام على عليه السلام :

و اللّه ِ لأَن أبِيتَ على حَسَكِ السَّعدانِ مُسَهَّدا ، أو اُجَرَّ في الأغلالِ مُصَفَّدا ، أحَبُّ إلَيَّ مِن أن ألقَى اللّه َ و رسولَهُ يومَ القِيامَةِ ظالِما لِبَعضِ العِبادِ ، و غاصِبا لِشَيءٍ مِن الحُطامِ ! ··· و اللّه ِ لو اُعطِيتُ الأقاليمَ السَّبعَةَ بِما تَحتَ أفلاكِها على أن أعصِيَ اللّه َ في نَملَةٍ أسلُبُها جِلبَ(خَملَةَ) شَعِيرَةٍ ما فَعَلتُهُ ! .
 به خدا سوگند اگر شب را بر روى خار سعدان بيدار بگذرانم، يا مرا بسته در غل و زنجير بر زمين بكشند، خوشتر دارم از اين كه روز قيامت با دست آلوده به ستم بر بنده اى و غصب چيزى از حطام دنيا خدا و رسولش را ديدار كنم··· به خدا سوگند اگر هفت اقليم با آنچه در زير آسمانهاست به من داده شود به اين شرط كه با ربودن پوست جوى از دهان مورى خدا را نافرمانى كنم، هرگز چنين نخواهم كرد!

امام صادق عليه السلام :

أربَعةٌ لا يَجُزنَ في أربَعٍ : الخِيانَةُ، و الغُلولُ، و السَّرِقَةُ ، و الرِّبا ، لا يَجُزنَ في حَجٍّ ، و لا عُمرَةٍ ، و لا جِهادٍ ، و لا صَدَقةٍ .
[صرف كردن] چهار چيز در چهار امر روا نيست : خيانت [در امانت] و كِش رفتن از غنايم و دزدى و ربا. [اين اموال] قابل مصرف در حجّ و عمره و جهاد و صدقه (زكات) نيستند.

امام مهدى عليه السلام :

لا يَحِلُّ لأِحدٍ أن يَتَصَرَّفَ في مالِ غَيرِهِ بغَيرِ إذنِهِ .
 بر هيچ كس روا نيست كه بدون اجازه ديگرى در مال او تصرف كند.

كيفر غصب كردن

امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به سؤال از حكم كسى كه زمينى را به ناحق گرفته و ساختمانى در آن ساخته است ـ فرمود :

يُرفَعُ بِناؤهُ ، و تُسَلَّمُ التُّربَةُ إلى صاحِبِها ؛ ليسَ لِعِرقِ ظالِمٍ حَقٌّ .
ساختمانش ويران مى گردد و زمين به صاحبش برگردانده مى شود. براى عِرق ظالم (غاصب) حقى وجود ندارد .

میزان الحکمه ،جلد هشتم.

اهمیت موضوع حق الناس با ذکر داستانی از تاریخ اسلام

«إِنَّ اللَّهَ یَأْمُرُکُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى‏ أَهْلِها»V}نساء (4)، آیه 58.{V؛ «خدا به شما فرمان مى‏دهد که سپرده ‏ها را به صاحبان آنها ردّ کنید...».

احکام و مسائل مربوط به حق ‏الناس دو قسم است:
1. امور مالى (مانند بدهى، مظالم، خمس، زکات و...).
2. امور غیرمالى (مانند غیبت، تهمت، هتک حرمت و...).

آنچه در این بخش بیان مى‏شود، احکام و مسائل قسم اول است. حقوق مالى در اسلام از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است و باید در رعایت این حقوق، بسیار دقت کرد؛ چه اینکه اگر اندکى از مال دیگران تضییع گردد و وى راضى نشود؛ به هیچ وجه با توبه و پشیمانى پاک نمى‏گردد! امام صادق‏علیه السلام مى‏فرماید: «اولین قطره خون شهید، کفاره گناهان او است؛ مگر بدهکارى که کفاره آن اداى آن است».V}«اَوّلُ قَطْرَه مِنْ دَمِ الشَّهید کَفارهُ لِذُنُوبِه اِلاَّ الدَّیْن فَاِنَّ کَفارَتُه قَضائه»: من لا یحضره الفقیه، ج‏3، ص 183، ح‏3688.{V
حق الناس در اسلام از اهمیت ویژه‏اى برخوردار است و باید خیلى در آن دقت شود؛ چه این که در روایات آمده که خداوند از حقوق خودش با توبه گذشت مى‏کند؛ ولى حق الناس آن قدر مهم است که تا صاحب حق راضى نگردد، بخشیده نمى‏شود.
حق الناس یعنى آنچه مربوط به حقوق دیگران است مثلاً مال یا آبروى دیگران، اگر از طرف انسان نادیده گرفته شود و یا تضییع شود این را مى‏گویند حق ‏الناس و باید به نحوى جبران شود و رضایت آن شخص حاصل گردد . اگر حق الناس از امور مالی است، مثلاً در معاملات و یا معاشرت‏هاى دیگر خداى ناکرده مالى از کسى تلف یا غصب کرده و یا کلاه‏بردارى و دزدى انجام داده باید مثل آن را اگر مثلی است و قیمت آن را اگر قیمتی است به او برگرداند و می تواند به واسطه شخص دیگر و یا پست یا در حساب جاری شخص واریز کند و یا رضایت او را به نحوی تحصیل کند و چنانچه حق الناس از امور اخلاقی مثل غیبت و تهمت و هتک حرمت و امثال اینها باشد باید به نحوی از صاحب حق دلجوئی کند و رضایتش را تحصیل کند یا با تعریف مناسب نزد کسانی که غیبت او را کرده آبروی رفته او را برگرداند و اگر دسترسی ندارد و یا گفتن موجب مفسده است برای او از خداوند طلب مغفرت کند و خودش نیز توبه واقعی نماید.
غیبت از جمله گناهانی است که مشتمل بر دو حق، یعنی حق الله و حق الناس می باشد. یعنی غیبت کننده از دو جهت مدیون است: اول، نسبت به خدای متعال که مخالفتش را مرتکب شده، دوم، نسبت به کسی که آبرویش به وسیله غیبت مورد حمله قرار گرفته است. لذا کسی که می خواهد از این گناه توبه کند باید از هر دو جهت تسویه حساب نماید.
برای ادای حق الله طبق قاعده عمومی توبه، بر غیبت کننده واجب است پشیمان شده از کردار خویش متأسف باشد به این امید که بدین وسیله از حق خداوند پاک شود.
اما برای ادای حق الناس قاعده این است که از صاحب حق که غیبتش را کرده است طلب حلیت کند. غیر از این قاعده بعضی از احادیث نیز بر این حکم دلالت دارند. ولی از بعضی اخبار چنین استفاده می شود که برای خروج از حق الناس استغفار برای کسی که غیبتش را کرده است کافی است.
به تبع این اخبار به ظاهر متعارض در بین علما دو قول متعارض پیدا شده است، گروهی قائل به وجوب استحلال و گروه دیگری قائل به کفایت استغفار شده اند.
امام صادق(ع) می فرماید: از نبی اکرم(ص) سوال شد: کفاره غیبت چیست؟ فرمودند: این است که هرگاه کسی را که غیبتش را کرده ای به یادآوری برای او طلب مغفرت کنی.
سئل النبی(ص): «ما کفاره الاغتیاب؟ قال: تستغفر الله لمن اغتبته کلما ذکرته».
از روایاتی نیز استفاده می شود که طلب حلیت از طرف مقابل لازم است و خدا توبه اش را نمی پذیرد تا طرف مقابلش او را حلال کند.
هر یک از این دو قسم روایت دلیلی بر یکی از دو قول هستند ولی روایتی از امام صادق(ع) رسیده است که می تواند جامع بین دو قول باشد حضرت فرمود: اگر غیبت کسی را کردی و او با خبر شد باید از او طلب حلیت کنی ولی اگر مطلع نشد برایش طلب مغفرت کن.
دلیل این حکم این است که اگر شخص غیبت شده اطلاع نداشته باشد طلب حلیت از او به منزله خبر دادن و موجب برانگیختن فتنه و برافروختن آتش کینه است.
اگر شخص غیبت شده به سبب مرگ یا مسافرت از دسترس خارج شده باشد مثل کسی است که ازغیبت خبر ندارد و استغفار کفایت می کند V} (ترجمه اخلاق، ص 242).{V
 

داستانی درباره عقوبت نپرداختن حق الناس

مرحوم محدث نوری (ره) در دارالاسلام نقل می کند که:
در نجف اشرف کنار صحن مطهر، عطاری بود و به عنوان آدم زاهد و عابدی میان مردم شناخته شده بود. همه روزه در ساعت معینی مردم مقابل مغازه اش جمع می شدند و او آنها را موعظه می کرد. شاهزاده ای از اهالی هندوستان در نجف مجاور شده بود. جعبه ای داشت که جواهر بسیار گرانبهای خود را در آن ذخیره کرده بود. سفری برایش پیش آمد و خواست جعبه ی جواهر را که تنها ثروت و سرمایه اش بود در نزد کسی به امانت بسپارد. پیش خود گفت: امین ترین کس همین مؤمن زاهد و عابدی است که مورد اعتماد مردم است.
با کمال اطمینان خاطر جعبه ی جواهر را به او سپرد و رفت. وقتی برگشت و از او جعبه را خواست او با خونسردی تمام منکر شد و گفت: اصلا من تو را نمی شناسم!! شاهزاده ی هندی بیچاره شد و یک سر رو به حرم مطهر رفت و شکایت نزد امام امیرالمؤمنین (ع) برد و گفت: آقا من از شهر و دیار خود دل کندم مجاور حرم شما شدم که سعادت دنیا و آخرتم تأمین گردد و تمام ثروت و سرمایه ام همین جعبه بود که به این مرد عابد و زاهد سپردم و او اکنون منکر شده و یک دینار آن را هم به من نمی دهد و من هیچ سند و شاهدی در دست ندارم جز خدا و شما! حال از شما پولم را می خواهم! پس از گریه و زاری فراوان خوابش برد و در خواب به او فرمودند: فردا اول صبح از دروازه ی شهر بیرون برو، ببین اول کسی که از شهر خارج می شود کیست، جعبه ات را از او بخواه! او رفت و دید اول کسی که از شهر بیرون آمد پیرمردی هیزم شکن است که برای آوردن هیزم به صحرا می رود! پیش خود گفت: این که درست نیست من بروم از او جعبه ی خود را بخواهم! مجددا به حرم مطهر رفت و متوسل شد و گریه و زاری کرد. باز شب در خواب همان دستور را دادند. او فردا رفت و دید باز همان پیرمرد، اول کسی است که از شهر خارج می شود! فکر کرد: آخر من از این پیرمرد هیزم شکن بیچاره جعبه ی جواهر بخواهم؟ تا سه شب این جریان تکرار شد و آخرش گفت: لابد راهکار همین است! ناچار نزد پیرمرد رفت و ماوقع را از اول برای او تعریف کرد. او قدری فکر کرد و گفت: بسیار خوب! فردا بیا مقابل مغازه ی همان شخص، در همان ساعتی که مردم برای موعظه اجتماع می کنند؛ من جعبه را به تو می رسانم.
فردا همان ساعت در کنار مغازه ی عطار حاضر شد. پیرمرد هم آمد و به آن عطار گفت: تقاضا می کنم امروز کار موعظه را به من واگذار، اجازه بده امروز من مردم را موعظه کنم. او هم پذیرفت. پیرمرد در مقابل مردم ایستاد و گفت: مردم! من فلان آدم هستم و کارم هیزم شکنی است. من از حق الناس شدیدا می ترسم به همین جهت از زندگی در میان مردم کنار رفته ام. قصه ای دارم که برای شما می گویم. من چندی پیش از یک مرد یهودی صد دینار قرض کردم و قرار شد ظرف 20 روز و هر روز پنج دینار قرضم را ادا کنم. پنجاه دینار آن را در ظرف ده روز و روزی پنچ دینار ادا کردم. روز یازدهم رفتم دیدم نیست و مغازه اش بسته است. چند روز رفتم نبود. گفتند به بغداد رفته است. مدتی گذشت و دسترسی به او پیدا نکردم. یک شب در خواب دیدم قیامت برپا شده و موقع حساب است و مردم برای حسابرسی احضار می شوند! من هم رفتم، حساب مرا رسیدند و حسابم خوب بود و گفتند بهشتی ام. بنا شد که از صراط عبور کنم و به بهشت بروم. سر صراط که رسیدم دیدم خیلی ترسناک است! شعله هایی از زیر صراط بالا می زند! ترسان و لرزان حرکت کردم چند قدم که رفته بودم ناگهان دیدم از میان جهنم یک شعله ی آتش بیرون پرید و سر راه من ایستاد! دیدم عجب! همان مرد یهودی طلبکار است! گفت: پنجاه دینار از تو طلب دارم، بده تا بگذارم بروی. گفتم: من آمدم، تو نبودی. التماس کردم. گفت: ممکن نیست تا ندهی حق عبور نداری. من گریه ام گرفت و گفتم: اینجا که من چیزی ندارم به تو بدهم. پس بگذار من سر انگشتم را به یک عضو تو بچسبانم و راه بدهم. ناچار راضی شدم. سینه ام را باز کردم. تا سر انگشت خود را روی سینه ی من گذاشت، سوختم و از سوزش آن از خواب پریدم! دیدم سینه ام زخم شده است! مدت ها است که مداوا می کنم و هنوز زخم سینه ام ملتئم نشده است، آنگاه سینه ی خود را باز کرد و به مردم نشان داد. آه و ناله و فغان از مردم بلند شد. آن مرد عطار هم ترسید و شاهزاده ی هندی را در خلوت خواست و جعبه ی جواهر او را تحویل داد و عذرخواهی کرد.

 
جهت مطالعه بیشتر ر.ک:
- گناهان کبیره، شهید دستغیب
- اخلاق اسلامی (ترجمه جامع السعادات)، مرحوم ملا مهدی نراقی
- معراج السعاده، ملا احمد نراقی
- اخلاق در قرآن، مصباح یزدی
- توبه، تفسیر سوره توبه، ضیاءآبادی


برگرفته از پرسمان

داستانی شگفت و واقعی در مورد حق الناس

داستانی را که برایتان نقل می کنم، از یک آدم موثق، با یک واسطه شنیده ام، لذا آن را برای اهل باور به شرح زیر مکتوب می نمایم : در شهر ما زنی سالخورده به نام « کربلایی خدیجه » زندگی می کند ؛ او می گوید:

« در دوران نوجوانی یک پسر ریگی به طرفم انداخت و آن ریگ به پیشانی ام اصابت کرد و مرا آزار داد، چند سال گذشت و من ماجرا را به فراموشی سپردم، آن پسر هم مردی شد و بعدا از دنیا رفت. بعد از گذشت حدود ۱۸ سال از مرگ آن مرد، شبی در خواب دیدم دو ملک با گرزهای آتشین مرا با خود به جایی بردند، در این حین دیدم آن مرد را با دسنهای بسته مقابل من آوردند، به من گفتند وقتی این مرد در دنیا بود، با سنگ بر پیشانی تو زد و تو را آزار داد، الآن ۱۸ سال است که به خاطر این کارش دستهایش بسته است، اما چون تو فعلا در دنیا زنده هستی و باید بمانی، لذا تو را آوردیم تا سؤال کنیم آیا او را می بخشی یانه ؟ بعد هم پرونده آن مرد را به من نشان دادند، دیدم همان ریگی که او در دوران نوجوانی بر پیشانی من زده بود، لای پرونده موجود است! کربلایی خدیجه می گوید من رضایت دادم، آنها هم دستهایش را باز کردند؛ او با لبخندی از من تشکر کرد و رفت و من هم از خواب بیدار شدم. »

خداوندا ما را از ظلم و ستم در حق بندگانت مصون بدار.

نویسنده : سیدحجت الله موسوی زاده

عاقبت شکستن دل دیگران چیست؟ جبران حق الناس معنوی

دل شکسته در پیشگاه خداوند جایگاه ویژه ای دارد و چنان مورد توجه است که به دعا و نفرین انسان دل شکسته خیلی زود اثر می بخشد.

عاقبت افرادی که دل دیگران را می‌شکنند چیست؟همیشه رفتار یک سری از آدم ها ذهن من را به خودش درگیر کرده و سؤالی را برایم بی جواب گذاشته است؛ کسانی که غرور کسی را له می کنند،بنده ای را نادیده می انگارند،آنانی که کاخ آرزوهای کسی را به ویرانی می کشانند،شمع امید کسی را خاموش می کنند،گوششان را می بندند تا صدای خورد شدن غروری را نشنوند، این نوع از آدم ها که این گونه در برابر بندگان خدا رفتار می کنند، دستانشان را به سوی کدام آسمان دراز می کنند تا برای خوشبختی خودشان دعا کنند؟!!

کسی که برای شکستن دل انسان مؤمن حرمتی قائل نیست، دلی که احترامش را بیش از احترام کعبه دانسته اند، دل شکسته ای که خود خداوند همنشینش می شود و هوایش را دارد؛ انا عند المنکسره قلوبهم،(1) آیا به آثار وضعی خواسته و ناخواسته اش توجه کرده است؟


و چه زیبا گفته شده؛
ﺑﺘﺮﺱ ﺍﺯ ﺍﻭ ﮐﻪ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻟﺶ ﺭﺍ ﺷﮑﺴﺘﯽ ...
ﺍﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻑ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺟﺎﯼ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺯﺩ ...
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺧﻮﺏ ﮔﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﻭ ﺧﻮﺏﺗﺮ ﯾﺎﺩﺵ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ
ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﯿﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ
ﺗﻤﺎﻡ ﺣﺮﻓﻬﺎﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺳﺮﺕ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﮐﺸﯿﺪ ...
ﻭ ﺗﻮ ﺁﻥ ﺭﻭﺯ ﺩﺭﮎ ﺧﻮﺍﻫﯽ ﮐﺮﺩ

ﭼﺮﺍ ﮔﻔﺘﻪ ﺍﻧﺪ : ﺩﻧﯿﺎ ، ﺩﺍر ﻣﮑﺎﻓﺎﺕ ﺍﺳﺖ ! ؛ "إِنْ أَحْسَنتُمْ أَحْسَنتُمْ لأَنفُسِکمْ وَإِنْ أَسَأْتُمْ فَلَهَا"(2)

انسان ها نتیجه اعمال خود را تا حدودی به شکل های گوناگون در دنیا می بینند، این حقیقتی است که در آیات و روایات به آن اشاره شده است، اما جزای حقیقی اعمال در سرای دیگر است، در عین حال این منافات با بعضی از کیفرها و پاداش های موقت نسبت به بعضی از اعمال در دنیا ندارد؛ این که گفته می شود جزای اعمال در دنیا دیده می­شود، جزای تمام اعمال نیست، بلکه جزای برخی از اعمال و آن هم برای آگاهی و بیداری انسان ها و بازگشت از اعمال و کردار ناپسند یا برای تشویق آن ها و انگیزه یافتن برای خوبی و بندگی است.

دل شکستن دیگران هم از رفتارها و اعمالی است که افراد در دنیا نتیجه ای از آن را به طرق و شکل های مختلف خواهند دید.

نکته ی مهمی که در این سکانس از زندگی باید بدانیم آن است که از لحظات زندگی درس بگیریم و درس هایی که روزگار به ما می دهد را فراموش نکنیم و با این درس ها فلسفه زندگیمان را همیشه به روز رسانی کنیم .. چرا که با فراموش کردن درس های روزگار پدیده هایی برایمان رخ می دهد که با فراموش نکردن هایشان سرنوشتمان می توانست جور دیگری رقم بخورد. تجربه هایی که اگر فراموش نمی شدند دیگر داستان دل شکستن ها ادامه پیدا نمی کرد و حال آنکه دل شکستن ها هنوز ادامه دارد .. با وجود اینکه می دانیم شکستن دل دیگران به ناحق، بدون عقوبت نخواهد بود ولی در شرایط مختلف باز مرتکب آن می شویم .. و به همین شکل روز به روز دل هایمان به دست یکدیگر شکسته می شوند.

تنها راه این است که از خداوند مدد جوئیم. از او بخواهیم که ما را در رسیدن به خلق و خوی نیکو، درستکاری و حفظ حریم و حرمت دیگران یاری دهد. ما را یاری دهد که قلب کسی را بنا حق نشکنیم. باید به یاد بیاوریم که چه لطمات سخت و جبران ناپذیری از آه دلهایی که شکستیم متحمل شدیم. باید از تکرار اشتباهاتمان جلوگیری کنیم.

از چنین انسانی سخت بترس
دل شکسته در پیشگاه خداوند جایگاه ویژه ای دارد و چنان مورد توجه است که به دعا و نفرین انسان دل شکسته خیلی زود اثر می بخشد.
اهمیت این امر به حدی است که امام زین العابدین (علیه السلام) در حدیث شریفی می فرماید: پدرم در لحظات آخر عمر عزیزش، در آن شرایط سخت روز عاشورا در حالی که خون در رگ هایش می غلطید مرا در آغوش گرفت و به من فرمود تو را به آن چه پدرم نزدیک وفاتش به من فرمود وصیت می کنم و آن این که : "یا بنی! ایاک و ظلم من لاتجد علیک ناصرا الا الله" ؛ پسر عزیزم! از ظلم و ستم به کسی که یار و یاوری جز خدا ندارد بپرهیز."(3)

راه جبران دل شکسته

باید به طور جدّ، مراقب زبان و حرکات و سکنات خود باشیم که مبادا اسباب دل شکستن کسی را فراهم آوریم و اگر چنین کاری رخ داد بعد از توبه و استغفار جدی به درگاه ربوبی، باید، عملا جبران کنیم و پیش آن شخص برویم و دلش را به دست آوریم و اگر به او دسترسی نداریم در کنار کار خیری مانند قرآن و نماز خواندن به نیت او،صدقه‌ای هم به عنوان رد مظالم به فقیر بدهیم.
دل شکستن آثار بدی به دنبال دارد و شکستگی او در اعمال و زندگی و آسایش ما تاثیر منفی دارد و اگر جبران نشود، علاوه بر ناخشنودی الهی، عذاب اخروی را در پی دارد.

راه هایی که منجر شکستن دل می شود
1. مسخره کردن دیگران: "یا أَیهَا الَّذینَ آمَنُوا لا یسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسى‏ أَنْ یکُونُوا خَیراً مِنْهُمْ وَ لا نِساءٌ مِنْ نِساءٍ عَسى‏ أَنْ یکُنَّ خَیراً مِنْهُن‏"؛(4)

2. عیب جویی: "وَ لا تَلْمِزُوا أَنْفُسَکُم‏"؛(5)

3. یکدیگر را با نام زشت خواندن: "وَ لا تَنابَزُوا بِالْأَلْقاب‏"؛(6)

4. روی از دیگران برگرداندن: "وَ لا تُصَعِّرْ خَدَّکَ لِلنَّاس‏"؛(7)

5. با تکبر و غرور راه رفتن: "لا تَمْشِ فِی الْأَرْضِ مَرَحا"؛(8)

6. سر از کار دیگران در آوردن و غیبت کردن: "وَ لا تَجَسَّسُوا وَ لا یغْتَبْ بَعْضُکُمْ بَعْضا"؛(9)

چطور گناه شکستن دل دیگران را جبران کنیم؟

باید به طور جدّ، مراقب زبان و حرکات و سکنات خود باشیم که مبادا اسباب دل شکستن کسی را فراهم آوریم و اگر چنین کاری رخ داد بعد از توبه و استغفار جدی به درگاه ربوبی، باید، عملا جبران کنیم .

باید به طور جدّ، مراقب زبان و حرکات و سکنات خود باشیم که مبادا اسباب دل شکستن کسی را فراهم آوریم و اگر چنین کاری رخ داد بعد از توبه و استغفار جدی به درگاه ربوبی، باید، عملا جبران کنیم و پیش آن شخص برویم و دلش را به دست آوریم و اگر به او دسترسی نداریم در کنار کار خیری مانند قرآن و نماز خواندن به نیت او،صدقه‌ای هم به عنوان رد مظالم به فقیر بدهیم.

به طور كلی شكستن دل انسان مؤمن كه به تعبیر روایات، احترام او از كعبه بیشتر است، دارای آثار وضعی و جانبی فراوانی است و دلی كه شكست به سادگی التیام نمی‌یابد و جبران آن دشوار است.

پس در مرحله اول باید انسان مراقب باشد دل كسی را نشكند و قلبی را جریحه دار نسازد و اگر خدای ناخواسته این اتفاق افتاد باید به سرعت جبران و تلافی كند و دل شكسته را التیام بخشد و آن را به دست آورد و تنها استغفار و آمرزش كافی نیست، مگر این كه آن فرد از انسان دور باشد و انسان قدرت جبران نداشته باشد كه در این صورت علاوه بر استغفار و طلب آمرزش از درگاه الهی باید در حق آن فرد دعای خیر كرد و خیر دنیا و آخرت او را از خداوند درخواست نمود و با این كار انشاءالله قلب او در باطن از شما راضی و خشنود می گردد. در ادامه این مطلب را به نقل از سایت شهر سوال می‌خوانیم.

در حدیث آمده است كه خداوند می‌فرماید: انا عند المنكسره قلوبهم؛ من همدم قلب های شكسته هستم یعنی انسان دل شكسته در پیشگاه خداوند دارای جایگاه ویژه‌ای است و مورد توجه خداوند است و دعا و نفرین انسان دل شكسته خیلی زود اثر می‌بخشد.


نظر امام صادق علیه السلام در   زمینه گناه شکستن دل دیگران :

«قالَ اللَّهُ عَزَّوَجَلَّ: لِیأْذَنْ بِحَرْبٍ مِنّی مَنْ آذی عَبْدِی الْمُؤْمِنَ وَ لَْیأْمَنْ غَضَبی مَنْ اَكْرَمَ عَبْدِی الْمُؤْمِنَ؛(۱) «خداوند عزیز و جلیل می‌فرماید: كسی كه بنده مؤمن مرا اذیت كند، با من اعلان جنگ كرده و كسی كه بنده مؤمن مرا تكریم كند، از خشم و غضب من خود را در امان بداند.»

خلاصه اینکه:

لذا باید به طور جدّ، مراقب زبان و حرکات و سکنات خود باشیم که مبادا اسباب دل شکستن کسی را فراهم آوریم و اگر چنین کاری رخ داد بعد از توبه و استغفار جدی به درگاه ربوبی، باید، عملا جبران کنیم و پیش آن شخص برویم و دلش را به دست آوریم و اگر به او دسترسی نداریم در کنار کار خیری مانند قرآن و نماز خواندن به نیت او، صدقه‌ای هم به عنوان رد مظالم به فقیر بدهیم.

پی‌نوشت:

۱. الكافی، ج ۲، ص ۳۵۰، ح ۱.

منبع:تبیان

عاقبت دل شکستن در اسلام / حق الناس دل شکستن

عاقبت دل شکستن در اسلام

احکام و کفاره شکستن دل کسی در قرآن و احادیث معصومین گفته شده است که طبق آنها اگر دل کسی را شکستی حتی اگر دنیا را هم به او ببخشی گناه تو کم نمی شود.

احکام شکستن دل در احادیث و آیات نورانی قرآن کریم آمده است که طبق فرمایشات کفاره هم دارد ولی قبل از انکه به آنها بپردازیم بهتر است شعری از سهراب بخوانید تادر ادامه مطلب با احکام و کفاره شکستن دل بنده ی خدا بپردازیم.شکستن دل

آنگاه که غرور کسی را له میکنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران میکنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش میکنی،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی!

آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام آسمان دراز میکنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟!!

کفاره شکستن دل

آزار و اذیت مومن (کسی که در دلش خدا وجود دارد) در اسلام حرام است و به طور کلی شکستن دل انسان مومن که به تعبیر روایات، احترام او از کعبه بیشتر است، دارای آثار وضعی و جانبی فراوانی است و دلی که شکست به سادگی التیام نمی یابد و جبران آن دشوار است، پس در مرحله ی اول باید انسان مراقب باشد دل کسی را نشکند و قلبی را جریحه دار نسازد و اگر خدای ناخواسته این اتفاق افتاد باید به سرعت جبران و تلافی کند و دل شکسته را التیام بخشد و آن را به دست آورد و تنها استغفار و آمرزش کافی نیست.

در حدیث آمده است که خداوند می فرماید:("  انا عند المنکسره قلوبهم"؛ من همدم قلب های شکسته هستم)، یعنی انسان دل شکسته در پیشگاه خداوند دارای جایگاه ویژه ای است و مورد توجه خداوند می باشد و دعا و نفرین انسان دل شکسته خیلی زود اثر می بخشد.

اما زین العابدین (ع) در حدیث شریفی می فرماید:پدرم در لحظات آخر عمر عزیزش، در آن شرایط سخت روز عاشورا در حالی که خون در رگ هایش می غلطید مرا در آغوش گرفت و به من فرمود تو را به آن چه پدرم نزدیک وفاتش به من فرمود وصیت میکنم و آن این که :( " یا بنی! ایاک و ظلم من لاتجد علیک ناصرا الا الله" ؛ پسر عزیزم! از طلم و ستم به کسی که یار و یاوری جز خدا ندارد بپرهیز).

شکستن دل انسان و ناراحت کردن او از گناهانی است که دارای عواقب بدی است و باید خیلی سریع از آن توبه کرد و در این مورد فقط پشیمان شدن و طلب آمرزش از خداوند کافی نیست بلکه باید به نحوی دل آن فرد را به دست آورد و او را از خود راضی و خشنود نمود و با عذرخواهی و جبران کردن به وسیله ی احسان و یا هدیه ای و یا کلمات دلنشیتی اندوه و گرفتگی را از آن فرد برطرف نمود چون دل شکستن آثار بدی به دنبال دارد و شکستگی او در اعمال و زندگی و آسایش ما تاثیر منفی دارد و ار جبران نشود، علاوه بر  ناخشنودی الهی، عذاب اخروی را در پی دارد.

احکام شکستن دل

گناه شکستن دل و حکم دل کسی را شکستن

از نظر پیامبر صلی الله علیه و آله اذیت و آزار و مومن برابر با اذیت و آزار رسول خدا صلی الله علیه و آله برابر با اذیت خداوند می باشد که چنین شخصی در تمامی کتب آسمانی و الهی از تورات و انجیل و زبور و قرآن، انسانی ملعون می باشد.

بعضی از افراد با کارهای خویش دل مومنان را به درد می آورند و آنان را غمناک و اندوهگین می سازند. این افراد حتی اگر همه دنیا را برای شاد کردن وی به او هدیه دهند و آن را کفاره ی آن قرار دهند، این کار نمی تواند کفاره زشتی عمل دل شکستن مومن باشد و شخص آزار دهنده گمان نکند که با این کارش پاداشی می برد زیرا اندوهی که در دل مومنی انداخته و حزن و اندوهی که در یک لحظه بر جانش نشانده است، هیچ چیز نمی تواند آن را از بین ببرد این است که گفته اند انسان نباید کاری کند که دلی غمناک گردد که هیچ چیزی نمی تواند کفاره آن باشد. پیامبر گرامی (ص) می فرماید:هر که مومنی را غمگین کند، آن گاه دنیا را به او بدهد، این بخشش کفاه عمل او نخواهد بود و برای او پاداشی به دنبال نخواهد داشت.

امام صادق (ع) می فرماید:اگر شما دلی را شکستید نمی توانید جبران آن دل شکستگی را بکنید اگر همه ی دنیا را به او بدهید.

اگر کسی لیوان قیمتی را بشکند ، می تواند آنرا بچسباند که حتی مشخص هم نشود ولی باز این مثل لیوان سالم نمی شود. اگر ما دل کسی را شکستیم باید از طرف دلجویی کنیم و طرف هم ما را ببخشد و خدا هم توبه ما را بپذیرد. ریشه ی این دل شکستن ها خودخواهی است. یعنی فرد فکر میکند که از دیگری بالاتر است و به من های درونش توجه می کند.

رسول خدا (ص) فرمودند:(" من احزن مومنا ثم اعطاه الدنیا، لم یکن ذلک کفارته و لم یوجر علیه "؛ کسی که مومنی را اندوهگین سازد، آن گاه دنیا را به او ببخشد، این بخشش، گناه او را جبران نمی کند و پاداشی هم ندارد.)، آزردن دل دیگران کفاره ندارد ، برخلاف بسیاری از گناهان که قابل جبران است، آزردن دل دیگران چنین نیست. اگر کسی مال دیگری را به ستم از میان برده باشد یا آن را تصرف کرده باشد، با بازگرداندن آن و جبران خسارت مادی و معنوی، پیامدهای آن گناه از میان خواهد رفت، ولی شکستن دل دیگران چنین نیست. شکستن دل، قابل جبران نیست، چون ترمیم دل شکسته ممکن نیست و بازیافت آن نشاید. به سبوی شکسته بندزده بنگرید، اگر چه به ظاهر به حال نخست خود بازگشته است، ولی اگر صدا شناس باشید و به صدایش گوش فرا دهید، خواهید دید که صدایش کاملا تغییر کرده است. هرگز دلی را نیازارید که عالم آزرده می شوید. مگر نه این است که دل بندگان خدا، حرم و خانه ی اوست؟! تعدی و تجاوز به خانه ی خدا دور از خرد است، زیرا تجاوز به خانه، رنجش صاحب خانه را به دنبال دارد. صاحب خانه یا محبوب است و یا منتقم، کجاست خردمندی که با محبوب در آویزد یا با منتقم قهار بستیزد؟!!

امام رضا (ع) از پیامبر (ص) نقل می کنند:آن گاه که بدون حق مومنی را برنجاند ، مانند این است که خانه کعبه و بیت المعمور را ده بار ویران کرده باشد و مثل این است که هزار ملک از ملائکه مقرب الهی را به قتل رسانده باشد.

چنین کسی در واقع حرم حقیقی خدا را ویران کرده است. چنین کسی به آزار کسی پرداخته است که قبله ی همه عالم و مسجود آسمانیان است.